حاج ملا هادي السبزواري

10

شرح مثنوى

جسمشان را : چون قوّت روحانيه ربّانيه شده جسم ابدال هم مبدّل شده ، و از صقع نور شده . نمك اندر شد و گل پاك شد . به خلاف نفوس اغيار كه گويا عين ابدان شده‌اند . ( ( 9 ) ) چون كه موصوفى به اوصاف جَليل * بر تو آتش شد گلستان چون خليل ن 384 10 - ك 138 5 بر تو آتش : چنان كه آتش فراق و آتش تعلَّق به دنيا و زخارف آن و آتش جهل مركب و بسيط ترا نمىگيرد ، و در اخدود آن مىپيمايى هر گاه موصوف باشى به اوصاف جليل . و خليل را با جليل جناس لاحق است . ( ( 10 ) ) گردد آتش بر تو هم برد و سلام * اى عناصر مر مزاجت را غلام ن 384 11 - ك 138 5 سلام : چه مظهر اسمه « السلام » شدى و موذىِ غير نبودى ، پس موذى خود هم نيستى . خلق ترسند از تو من ترسم ز خود مزاجت : كه اعتدال مزاج روحِ امرى ، به عدالت بود ، كه ذكر شد كه ملتئم است از اخلاط اربعهء مذكوره : عفت . . . ( ( 12 ) ) اين مزاجت در جهان منبسط * وصف وحدت را كنون شد ملتقط ن 384 13 - ك 138 6 ملتقط : بر گيرنده . چه همين مزاج عنصرى هم آيت توحيد و عدل است . چه كيفيات عناصر پيش از حصول مزاج در كثرت و سورت واقعند . و چون امتزاج واقع ، و انكسارِ سورت حاصل شد ، به عالم وحدت و عدالت داخل شدند ، مخلع شدند به خلعات الهيه . و هر قدر قربشان بيشتر شد آثار حيوة آشكاراتر شد . ( ( 14 ) ) اى ضياء الحق به حذق راى تو * حلق بخشد سنگ را حلواى تو ن 384 15 - ك 138 7 حذق : حذاقت و مهارت . ( ( 16 ) ) صار دكاً منه و انشقّ الجبل * هل رأيتم من جبل رقص الجمل ن 384 17 - ك 138 8 صار دكَّاً : اشارت است به كريمهء « فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّه لِلْجَبَلِ جَعَلَه دَكًّا وَخَرَّ مُوسى صَعِقاً » 7 : 143 ( 1 ) . يعنى چون تجلَّى نمود پروردگار موسى بر كوه ، گردانيد كوه را متلاشى - چه كوه انيّت او و چه كوه طبيعت - و افتاد موسى بىهوش .

--> ( 1 ) قرآن كريم سورهء اعراف آيهء 143 . .